تبليغاتX
تراشه‌های یک خوشه فکرِ کرم‌خورده

تکه‌های زندگی را گم کردم در تمامیت عرضی و طولی تقویم این روزها. سرت درد می‌گیرد بخواهم بگویم هر تکه کجا افتاده بود و چه تصویر ابلهانه ای از من که می‌خواستم هر کدام را بردارم و سر جای خودش بگذارم. هر تکه که کنده می‌شد درد داشت. جا به جا می‌شد درد داشت و وقتی دردتر داشت که یکی‌شان، یکی از تکه‌ها می‌خواست از جریان بیرون بزند. و باز هم درد داشت وقتی به او صورتی پوشاندند و قایمش کردند توی راهرو های تنگ و باریک. و کلن یا من آب رفته بودم یا نبودن‌ها انقدر بزرگ شده بود که به تنم زار می‌زد. به هر حال داریم دوباره از روزمَرگی به روزمرِّگی خودمان بر می‌گردیم. دوباره نیشمان را باز می‌کنیم و به همه چیز لبخند می‌زنیم. دوباره رنگ قرمز از چشم‌هایمان دور می‌شود می‌رود توی انار. انگار نه انگار.

پ.ن1: آخرین واگن مترو، صندلی‌های بلوار کشاورز، خیابان کلاهدوز، نصف شب توی صادقیه، ساندویچ‌های کثیف، کتابفروشی‌های انقلاب، کافی‌شاپی که نرفتیم، خیابان جمهوری، صف تاکسی گیشا، خراب‌کاری‌های همیشه، پشیمانی بعدش، شعرهای تو، لهجهء شخصیت‌های نیمه کارهء من و هزار و یک چیز تجربه شده و نشده دیگر، منتظرمان هستند.

پ.ن2: این از آن پست هایی است که برای حفظ فرهیختگی ساختگی نویسنده بعد از چند روز حذف می‌شود. این بار پیشاپیش اعلام کردم.
نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

Canon400D, ISO100, 55mm, f/5.6

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 


مردم آلکاندوچی موجودات خوش ذاتی نیستند. اگر ترس از اختراپگوس مالک معنوی جزیره نبود٬ جزیره پر می‌شد از کلاه‌برداری و دزدی و دروغ و قتل و ... .

می‌گویند اختراپگوس*٬ روز نخست خلقت روح مندوی** شیطان را زندانی کرده و بعد از آن‌ در خانه شخصی‌اش -معبد هینگتام***- اقامت گزیده و تا امروز کسی از نزدیک او را ندیده٬ اما همیشه ناظر اعمال مردم جزیره هست. آلکاندوچی‌ها معتقدند اگر به دستورات مانیفست اختراپگوس که روی تکه سنگی کنار معبد حک شده عمل کنند٬ بعد از مرگ روحشان وارد معبد شده و برای همیشه کنار اختراپگوس می‌ماند. معبد هینگتام در کوه‌های صعب‌العبور شمالی جزیره قرار دارد. مردم در پایان هر فصل به زیارت این معبد می‌روند و جشن زنده‌مانی می‌گیرند. در این جشن اولین موجود زنده‌ای را که در اطراف کوه‌ها ببینند می‌گیرند و قربانی می‌کنند تا روح حیوان تا پایان فصل بیماری و خشکسالی را از جزیره دور کند.

امروز عده‌ای از مردم آلکاندوچی به این نکته رسیده‌اند که اختراپگوس اسطوره‌ای بیش نیست و گناه را از سر گرفتند. شاید نمی‌دانند می‌شود به اسطوره بودن اختراپگوس پی برد٬ اما اصول انسانی را رعایت کرد. 

در آلکاندوچی بهترین کار این است که تکه سنگی باشی که در ساحل می‌نشیند، سوت می‌زند و به کشتی‌ها فحش می‌دهد.

oxtrapegus*

mando**

ingtom***

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

تمام حفره‌های آن شنبهء داغ با خیال سنگ سیاه و خاکی سهراب گذشت. خیال این که بقایای استخوان‌ها و موها و دندان‌هایش هر روز جایی بی‌آب، بی‌درخت، بی‌سایه، بی‌پرنده و چرنده دارند می‌پوسند و زائرانِ آن امامزادهء ناشناخته بی‌خیال از کنار این قبرِ تک افتاده رد می‌شوند، اگر اسمی از او شنیده باشند شاید با قبر عکس دست جمعی بگیرند و لبخند کشداری هم ضمیمه صورت هایشان کنند. کرم ها لابه لای بقایای سهراب می‌لولند و زنی جایی کیلومترها دورتر، زیر باد کولر، میز نهارخوری خانه‌اش را دستمال می‌کشد و زیر لب زمزمه می‌کند:
...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گم‌نامی نمناک علف نزدیکم...
نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 


Canon400D, ISO200, 55mm, f/8
نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 


پرده خوان بساطش را علم کرد. آفتاب مغزش را نشانه گرفته بود. کف دستها را چند بار محکم به هم کوبید، مطرق اش را برداشت: کنون رزم سهراب رانم نخست...

بپوشید سهراب خفتان جنگ    نشست از بر چرمه سنگ رنگ

یک تکه پارچه سبز بست دور پیشانی اش.

ز خاشاک و از خار و شاخ درخت    یکی آتشی برفروزید سخت

می دوید. دود خیابان را گرفته بود. نفس که می کشید گلویش می سوخت. چشمانش می سوخت. گونه هایش خیس می شد. سیگار آتش می زدند. دودش را به صورت هم می فرستادند تا بلکه اشک ها از مصنوعی بودن در بیایند. همه می دویدند. باتوم ها توی هوا چرخ می خوردند و بی هدف فرود می آمدند. توی دلش گفت درست می شود.

پرده خوان عرق می ریخت، صدایش اوج می گرفت و به زیر می آمد:
تن از خوی پر آب و همه کام خاک   زبان گشته از تشنگی چاک چاک

می دوید، آب دهانش را به زحمت فرو می داد. گوش هایش پر از سکوت و شعار بود. هر طرف یکی داشت می زد و یکی می خورد. همه نعره می شدند به هوا می رفتند، کینه می شدند و می دویدند و نفس بوی باروت و نفرت می داد. می دوید و مشت هایش توی هوا تاب می خورد. نترسین نترسین... و ترس پوست می انداخت.

خم آورد پشت دلیرِ جوان     زمانه بیامد نبودش توان

دیوار ها برای تکیه نبودند. گله گله آتش بود که می سوخت. دود می شد. می دوید. داد بود. بیداد بود. فریاد بود. مرده باد بود.

سبک تیغِ تیز از میان بر کشید     بر شیر بیدار دل بر درید

گلوله ای، سهراب به زمین افتاد و خیابان بوی خون گرفت.

پرده خوان به صدایش بغضی داد:
چه  گویی چو  آگه  شود  مادرش         چگونه فرستی کسی را برش؟
چه گویی چرا کشتی اش بی گناه        چرا  روز  کردی بر او  بر  سیاه؟

پرده خوان بساطش را برای همیشه جمع کرد، امروز ما به چشم خود سهراب کشان را دیدیم.

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 


امروز درست شد یک ماه که دستم به نوشتن نمی رود و همان هر از گاهی هم که می رود کلمات طوری کنار هم چیده می شوند که قابلیت نمایش عمومی ندارند. من کسی نیستم که نوشتن یا ننوشتنم اهمیتی داشته باشد. اما بعضی ها نوشتنشان برای خودشان هم مهم نباشد برای بعضی های دیگر مهم است. پس چرا نمی نویسند؟ چرا یک دفعه طوری اعلام ننوشتن می کنند که همه ماتشان می برد. نمی دانم و دلم را خوش می کنم به این که چیز هایی هست که من نمی دانم. و این که این روز ها یک نفر به شدت مایه تحسین درونی ام – که حالا بیرونی اش کردم- شد. مصرانه می نویسد و انگار شرایط موجور پرکارترش هم کرده.

خلاصه این پست یک جورهایی انجام وظیفه بود، انگار کسی از درون خودکارش را روی مغزم فشار می داد و خط می کشید و می گفت دو کلمه، فقط دو کلمه بنویس. نمی دانم آن خودکار وجدان بود؟ چه بود؟ هر چه که بود من را واداشت نیمه شبی که یک ماه از آن نیمه شب کذایی گذشته، چند کلمه ای تایپ کنم. همین و بس.


پ.ن: توی چند پست قبل، فرهاد جعفری را از امیرخانی ها جدا کردم، همین جا به اشتباهم اعتراف می کنم و از طرف خودم جایگاهش را به همان نقطه امیرخانی تقلیل می دهم.


نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

این روز ها به چیز های دسته جمعی زیاد فکر می کنم، خود کشیِ دستِ جمعی،
فرارِ دست جمعی، تبعیدِ دست جمعی، بیدار شدن از کابوسِ دست جمعی، گربه
کردنِ دست جمعی، ناخن جویدنِ دست جمعی، جیغ کشیدنِ دست جمعی، مو کندنِ
دست جمعی، خواب به سبک اصحاب کهفِ دست جمعی و خیلی چیزهای دیگرِ دست
جمعی، فقط یک مشکل این وسط هست. این که یک دسته نیستیم، دو دسته ایم.

ما دست جمعی دسته اول را با کینه نگاه می کنیم و دلمان می خواهد سر به
تنشان نباشد، دسته دوم، دست جمعی با نفرت نگاهمان می کنند و دلشان می
خواهد سر به تنمان نباشد.


پ.ن1: دارم قیچی کردن خود را تمرین می کنم.

پ.ن2: امروز توی امتحان دکتر نون را دیدم, بدجور دلم دوباره خوانی اش را
خواست. برای این روزهایمان بد نیست. پیشنهادش می کنم.

پ.ن3: کماکان حوصله نداریم. تمام.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 



نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک 

یکی بیاید به این خدا٬ راه و رسم پرومته بودن را نشان دهد.

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

 

جو زدگی، موج زدگی، دو روی یک سکه است که مردم آلکاندوچی به شدت به آن دچارند. این اتفاق بار ها در آلکاندوچی تکرار شده: یکی شب می خوابد در عالم رویا و خیال چیز هایی می بیند، صبح سرشار از شور و انرژی بیدار می شود، تریبونی پیدا کرده و شروع به سخنرانی می کند، مردم گرد او جمع می شوند و برایش کف می زنند. چند دقیقه نمی کشد که همه جا پر می شود از عکس های آن فرد. از نشانه های تبلیغاتی آن موجود. همه گردنبند هایی با عکس او را از گردنشان آویزان می کنند، حتی باد رنگ لباس آن فرد را به خود می گیرد. یک جورهایی حمایت از آن فرد مُد می شود. هر کس گردنبند مخصوص به گردنش نباشد باید توجیه شود. اگر توجیه زبانی اثر نداشت، بهترین حالت این است که طرد می شود. جالب این که چندی بعد که موج خوابید، آن دسته از مردمِ داناتر خارج از گود به گذشته نگاه می کنند و از جو زدگی خود شرمنده می شوند، اما درس نمی گیرند. مردمِ آلکاندوچی چنین مردمی هستند. جو زده و رنگ موج.

در آلکاندوچی بهترین کار این است که تکه سنگی باشی که در ساحل می نشیند، سوت می زند و به کشتی ها فحش می دهد.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

 

هوای کتابخانه دم کرده بود، مثل همیشه با بی حوصلگی کتابهای خودمان را پس می زدیم و توی کتابهای هم دیگر سرک می کشیدیم. حوصله مان که از درس های هم سر رفت کیفش را باز کرد و "مرگ بازی" را بیرون کشید، بارها این جلد زرد رنگ صدایم زده بود: من را بخر. اما "بازی" توی اسمش منصرفم می کرد.

گفت: خوندیش؟

گفتم: نه.

و همان جا چند داستانش را خواندم، اما ادامه ندادم. با خودم گفتم: حالا بعدن می خوانم، وقتی از حال و هوای داستان های تکراری چشمه بیرون آمدم می خوانم که بچسبد.

دیروز صفحه ادبی اعتماد ملی را جدا کردم. بالا سمت راست عکس پدرام رضایی زاده را کنار "مرگ بازی" چاپ کرده بودند، چشم هایش بسته بود. "احضار رضایی زاده به دادگاه":

"پدرام رضایی زاده داستان نویس جوان به اتهام "نشر اکاذیب"، "غیر استاندارد نامیدن خودرو" و "عامل مرگ معرفی کردن خودرو" برای هفته آینده به شعبه ۶ دادسرای کارکنان دولت احضار شد. این اتهام را نماینده حقوقی ایران خودرو به خاطر صحنه آتش گرفتن یک پژو در یکی از داستان های او وارد کرده..."

حماقت خنده داری است٬ جناب ایران خودرو! این جهان داستان است، حتما فرق داستان را با واقعیت می دانی؟ هر چند آتش گرفتن پژو امری غیرممکن نیست. یاد یادعلی افتادم، حتی یاد مانا و سوسکش هم افتادم. خیلی دلم می خواهد بدانم اگر امیرخانی ها چنین "جسارتی" می کردند، کسی چنین "جسارتی" می کرد که پایشان را به دادسرا باز کند؟

پ.ن۱: آقای فرهاد جعفری، خانم محبعلی و دیگر نویسندگانی که این روزها مدام از مارک ها و اجناس مختلف در داستان هایتان نام می برید، حواستان باشد.

پ.ن ۲: آقای رضایی زاده بیا خوش بین باشیم، این "بازی" ها را بگذاریم به حساب حسن نیت آنها برای پر فروش شدن اولین اثرت و اگر نه باید به حال خودمان و خودشان گریه کنیم.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

 

چه کار داری همه زده به سرشان، یا چرا آن جوان کشیده اش را خواباند زیر گوش آن پیرمرد، چه کار داری همه ساکت می روند هر کجا که باد بردشان، به تو چه ابراهیم کافی میکس نمی خورد چون ساخت اسرائیل است، چه کار داری رضای پنجاه سانتی بدون کفش توی خاک و خل دهشان صبح تا شب چه میکند، چه کار داری قبل و بعد این روزها چند نفر مردند و چرا مردند، به تو چه که شب مجبوریم بخوابیم چون صبح مجبوریم بیدار شویم، چه کار داری که از سر و ته هر کتابی چیزی کم است، به تو چه که شنیده ها مستند شدند، چه کار داری همه چیز درجه تهوع را رد کرده؟

- - -

زن بلند شد، تابی به موهای سیاهش داد و گفت:

به آهنگ چه کار داری، تو برقص.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

۳۰ کیلومتری مرز افغانستان-فروردین ۸۸

Canon400D, ISO100, 55mm, f/5.6

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

صائب چند صد سال پیش گفت:

 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند.

 

و این همان تکرار تاریخ است.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

چند روز پیش در ۳۶۰ ام نوشتم :

 کاش تکه سنگی توی جزیره آلکاندوچی بودم که تمام کارش این است: لب ساحل بنشیند، سوت بزند و به کشتی ها فحش بدهد.

چند نفر پرسیدند آلکاندوچی کجاست؟ بد نیست همین جا درباره آلکاندوچی توضیحاتی بدهم که علاوه بر به روز شدن جواب سوال دوستان را داده باشم.

آلکاندوچی جزیره ای کوچک است، واقع در جنوب شرقی زرانلند. شروع سال در آلکاندوچی با فصل بهار همراه است، البته بهار آنها دو روز دیرتر از بهار ما شروع می شود. امسال سال 0021 در این جزیره است. امیدوارم به اشتباه نیفتاده باشید قدمت این جزیره بیست و یک سال نیست. تمام شواهد حاکی از تاریخ چند هزار ساله این جزیره است، مساله  اینجاست که در این جزیره هر بار با تغییر حکومت تقویم جدیدی ارائه می شود. تا جایی که می دانم 0052 طولانی ترین دوره تاریخی در آلکاندوچی بوده است. تاریخ آن ها سیر یکسانی دارد، یک جور تکرار مکررات. حکومتی به قدرت می رسد، مردم ناراضی به پشتوانه یک قهرمان، یک نظامی یا یک نیروی خارجی انقلاب می کنند. آلکاندوچیی ها هزینه انقلاب را متحمل می شوند، با شادی نیروی تازه وارد را که شعار های قشنگ می دهد بر صندلی قدرت می نشانند، برایش کف می زنند و هورا می کشند، چند روز نگذشته می بینند این همانی نیست که آن ها می خواستند، آه و ناله و بگیر و ببند شروع می شود. چند سال بعد بار دیگر به پشتوانه یک قهرمان، یک نظامی یا یک نیروی خارجی... .

در پست های بعدی درباره آداب و رسوم و اعتقادات مردم جزیره آلکاندوچی بیشتر می نویسم.

در آلکاندوچی بهترین کار این است که تکه سنگی باشی که در ساحل می نشیند، سوت می زند و به کشتی ها فحش می دهد.

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

کاشان-بهمن۸۷

Canon400D, ISO100, 18mm, f/4

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

 

 اول شناسنامه کتاب را نگاه کردم، مهسا محبعلی، 1351.

در جزوه داستان کوتاهم نوشتم مهسا محبعلی متولد 1352، آن روز سر کلاس وقتی استاد گفت: مهسا محبعلی متولد 1351 ...

گفتم: نه 52!

 بدون این که نگاهم کند بی تفاوت تکرار کرد: 51...

و چون احساس می کردم جایی خواندم متولد 52 است دوباره گفتم: 52!

 بی خیال ادامه داد: متولد 1351 لیسانس موسیقی از دانشگاه هنر....

ولی من نوشتم 52! هر چند 51 و 52 برای ما که محبعلی نیستیم چندان فرقی ندارد اما آن روز ویرم گرفته بود که گیر بدهم.

نگران نباش را خواندم، یک بار هم شده کار تازه چاپ شده ای را قبل از ممنوع، نایاب یا تمام شدن چاپش گرفتم. خواندم. کتاب حجم زیادی ندارد. چند ساعته بسته می شود.

داستان صبح یک روز سرشار از زلزله تهران شروع و شب همان روز تمام می شود. راوی دختر جوان معتادی است که از خانه بیرون زده و توی هیاهوی شهر زلزله زده دنبال ساقی هایش می گردد. تمام مدتی که کتاب را می خواندم چیزی ذهنم را قلقلک می داد: چرا همه جوان های این داستان یک تیپ هستند؟ پس بقیه کجا رفته اند؟ هر چند چیزی غریب همه ما را هرقدر هم که دنیایمان از هم دور باشد به هم وصل کرده، باز هم جای خالی تیپ های دیگر جوان ها در رمان حس می شد. با این که انتظار داشتم داستان بهتری از محبعلی بخوانم اما دغدغه مشترک انسان های این دوره خوب به تصویر کشیده شده بود، انسانهایی که هیچ جایی، چیزی، کسی برای تکیه کردن ندارند، این که حتی به زمین هم نمی شود اعتماد کرد، زمینی که هر لحظه ممکن است از زیر پاها سر بخورد. 

 کتاب را که بستم یاد ظهر همین چند هفته پیش توی کوچه های مرزداران افتادم که دوستی سرش را گرفت بالا و داد زد: آخه ای خدا! مگه یه جوون از زندگی چی می خواد؟

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

 

کتابها را می چینی جلویت و ورق می زنی، از هر کدام چند صفحه می خوانی، چشمت می افتد به کتاب و جزوه های درسی، یاد سه تا امتحان قبلی می افتی، از فکر خواندن نقد بدیع تهوع می گیری، از خیال پاس نشدن زبان و زبانشناسی یک جور بدی می شوی، از داستانی که توی امتحان روز شنبه نوشته ای حالت به هم می خورد، فکر تحلیل زمستان ۶۲ عذابت می دهد، احساس می کنی هوا به سلول های مغزت نمی رسد، خواب، امشب هم که خوابت نبرد می شود چهار شب بی خوابی، چهار روز بی حالی، کاش هفته هفت روز نبود و شبانه روز چهل و هشت ساعت بود، این طوری می توانستی به کار هایت برسی، کلاس زبان بروی، کارگاه های زیباشناسی هم شرکت کنی، پازل های نصفه کاره ات را درست کنی، به کوه کتابهایی که وسطشان دستمال کاغذی گذاشتی برسی، هر چقدر دلت خواست داستان ببافی و کاغذ سیاه کنی، آمریکایی آرام ببینی، راه بیفتی توی خیابان و انقدر پیاده روی کنی که کفش هایت زار بزنند، دوربین بگیری دستت و بیفتی به جان مردم، می توانستی اگر وقت شد درس هم بخوانی.

یک نفر از درون نهیب میزند: حالا که هفته هفت روز است و شبانه روز هم بیست و چهار ساعت، دست من و تو هم نیست، شاید اگر هفته چهارده روز و شبانه روز چهل و هشت ساعت بود دلت می خواست هفته بیست و هشت روز و شبانه روز نود و شش ساعت می بود. پس خیال کن هفته ی سه روز و نیمه ات شده هفت روز و شبانه روز دوازده ساعت ات شده بیست و چهار ساعت، بعد کیف کن!

پ.ن۱: اول خیال داشتم حرف سیاسی بزنم بعد گفتم به من چه؟ لطفن خودتان از عنوان پست حرفم را بخوانید.

پ.ن۲: با عرض پوزش از حافظ به خاطر دست کاری.

پ.ن۳: اگر روزی ساعت شش و نیم صبح احساس کردید باید به کسی سلام کنید، حتما این کار را بکنید.

پ.ن۴: اگر خیام نبود، یک جای خالی بزرگ به جای خالی هایم اضافه می شد.

 

 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  | 

Canon 400D, 37mm 

نوشته شده توسط آیلا  در ساعت  | لینک  |