نمی‌دانم عید را تبریک بگویم یا نه؟ کوه‌ها تازه و خرم می‌شوند! ولی نمی‌توانم یقین کنم قلب تو هم تازه و خرم می‌شود. روز عید، یعنی روز نشاط و نشاط را قلب انسان تعیین می‌کند نه تقویم و احکام نجومی. چرا من مثل این شکوفه‌ها نمی‌خندم. برای این‌که بادهایی که می‌توانند به من روح بدهند، بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است. بپرس چطور؟
آن بادها الحان شیپورهایی هستند که از روی تپه‌ها و کوه‌ها به فقیر، اخبار می‌کنند اسلحه بردار و مرگ را از خانه‌ات بیرون کن. بهار من موقع جدیدی است که به جای برگ درخت، شمشیر به کف مظلوم می‌دهد. به او فریاد می‌زند: عجله کن! اعتماد داشته باش. انتقام بکش. به آهن و آتش و جنگ سلام بفرست. آن‌وقت است که به جای گل سرخ که از شاخه بیرون می‌آید از این گل بی‌آرام، خون بیرون ‌می‌جهد.
من این بهار را تبریک خواهم گفت. در ایام بدبختی بهار نوع دیگر را باید بالعموم به کسانی تبریک گفت که شکم بزرگ و صدای خشن دارند و در حالتی‌که در قصرهاشان مطمئن نشسته‌اند یک شاعر بی‌گناه زندگانیش را به بدبختی و دوری از وطن و سرگردانی می‌گذراند.
ولی قلم کم از تیشه نیست. پایه‌های این قصر مرتفع را به مرور ایام خواهد کند.

- بخشی از نامهء نیما

-عنوان: از شعر ارغوان سایه