به بهانه تصویر سال

 

۱: کلافه ام، داغ کردم، جوش آوردم، غر زدن هم دردی را دوا نمی کند اما دلم می خواهد غر بزنم، غر زدن روش آدم هایی است که کاری ازشان برنمی آید! از ترافیک، از تاکسی، از مترو، از اتوبوس، از رفتن و آمدن های تهران-کرج، از بوق بی خودی ماشین ها پشت چراغ قرمز، از دیدن له شدن موتور سوار توی بلوار کشاورز، از درس های تلنبار شده، از کتاب هایی که نخواندم، از فیلم هایی که ندیدم، از بداخلاقی خودم، از آدم ها، از نا آدم ها، از هوایی که معلوم نیست سرد است یا گرم، از نظمی که نیست، کلافه ام، داغ کردم، جوش آوردم.

۲: محوطه جلوی ساختمان خانه هنرمندان غلغله بود، خودم را به زور چپاندم توی جمعیت و رفتم تو، داخل هم فرقی نداشت، سر و صدای این همه آدم توی مغزم جا نمی شد، قرار بود افتتاحیه تصویر سال ساعت پنج باشد، ساعت نزدیک شش بود که آقایی روی پله ها ظاهر شد و جمعیت را به تالار بهتون و ناصری راهنمایی کرد، وُله ای از نمایشگاه های سال های قبل پخش شد و بعد آقای دیگری آمد روی سن و شروع کرد به گفتن و گفتن، و کاشف به عمل آمد امسال نمایشگاه عکس و پوستر و کاریکاتور با نوآوری همراه بوده و به دلیل کمبود جا -به قول یکی از دوستان شاید کمبود بودجه برای چاپ آثار- قرار است از طریق ویدئو پروژکتور روی پرده نمایش داده شود. بعد از پخش بی ربط فیلم مستند تینار -که البته دوستش داشتم اما آن جا نه!- ساعت حدود هشت نمایش آثار شروع شد، چشمتان روز بد نبیند، کیفیت تصاویر داغان! طوری که از خیلی از کارها عملن چیزی معلوم نبود، نمایش عکس و پوستر و کاریکاتور با آن وضعیت بی سلیقگی محض بود.

۳: حالم خوب نیست، شرمنده ام که مدام پاچه هر که دم دستم هست را می گیرم، سخت است بهترین ساعاتت بین کسانی بگذرد که نمی فهمیشان، نمی فهمندت! بعضی وقت ها، داغ که می کنم، دلم می خواهد فحش را بکشم به ریش همه آنها که دورند اما نزدیک شدند و بعد بزنم زیر گریه و فرار کنم به جایی شبیه آن اتاقک پرت افتاده ی کاروانسرای قصر بهرام که حالا یادم نیست پنجره اش به طلوع باز میشد یا نه، مهم هم نیست. جیغ مونک تنها چیزی است که این روز ها مدام دلم می خواهد نگاهش کنم، هم ذات پنداری غریبی با این موجود جیغ زننده دارم. معذرت می خواهم که احساساتم بلافاصله از صورتم بیرون میریزد. همین و ناتمام.

 

ناتمام

 

همیشه از عملیات می ترسیدم، رنگم می پرید، دست هایم می لرزید، همه می فهمیدند، اوایل انگار غرورم له می شد نمی خواستم بفهمند که می ترسم اما همه فهمیده بودند حتی امیرمهدی. حرف که می زد به پیشانی مخاطب، درست وسط دو ابرو زل می زد، سرش را کج می کرد:

- ناراحت نشی ها، اما تهش اینه که شهید میشی، به اون دنیا فکر کن به خدا به بهشت.

و من به آن کله ی کچل، گوشهای بادبرنی، و چشمهای میشی معصوم فکر میکردم که این دنیا را ندیده از آن دنیا دم می زند!

لعنت، لعنت به این زندگی که همه جایش را گه گرفته، بوی عفن سیاست خفه ام می کند، از وقتی یادم میاید این لعنتی خرخره زندگیمان را گرفته بود، با این که پدر جز عمو صابر هیچ یک از رفقایش را به خانه راه نمی داد و هیچ وقت از حزب و برنامه هاشان حرفی نمیزد باز هم هول و هراسی همیشه از دیوار های اتاق روحت را چنگ می زد، شاید برای همین بود که مادر مدام دیوار ها را می سابید. آنقدر سابیده بود که دست هایش همیشه زبر و پوست پوست بود.

-خانوم با خودت چرا این کار رو می کنی، حیف نیست این دست ها؟

-دست خودم که نیست!

-پس دست کیه؟!

...

مرداد ۸۷- بخشی از یک داستان ناتمام

دوازده

من ترجیح دادم از بلندترین برج شهر سقوط کنم. ساعت وسط میدان طبق معمول خواب رفته، می دانم پانزده دقیقه ی دیگر همه چیز تمام می شود. مردی کنارم ایستاده، انگار او هم سقوط را انتخاب کرده به نظر من بهترین روش همین است. حداقل یک بار هم که شده لحظه حس پرواز را تجربه می کنی. پیراهنش شبیه پیراهن دامادی من است، چند روز بعد از این که سفارشش دادم خیاط از هجوم این همه داماد ناگهانی له شد و مرد. خیاط که مرد عروسی ها همه به هم خورد. دیگر تولدی نبود. مدام مرگ بود و خرما و حلوا. گاه و بی گاه صدای شیونی زنی یا هق هق کودکی سکوت اشک مردها را می شکست. ظرفیت گورستان تکمیل شده و قبر های دست جمعی هم دیگر جواب این همه جسد را نمی داد. همه جا را مرده برداشته بود. مردن عادی شد، شهر به هم ریخت. نانوا که نباشد نان هم نیست. همه از دست هم  می کشیدند، می زدند، می خوردند، می مردند. بلوایی پرپا شد. بوی عفن همه جا را برداشته بود. شهر لنجنزاری شد از کسانی که روزگاری با هم می گفتند و می خندیدند. 

 بالاخره همه به این نتیجه رسیدند که بشریتشان منجی ندارد و خودشان باید کاری کنند و تنها راه نجات خودکشی دست جمعی بود. هر کس روشی را انتخاب کرد، عده ای از چند روز قبل برای خودشان دار ساختند، عده ای کنار دریا منتظر نشستند تا در جهت عکس نهنگ ها خودکشی کنند، بعضی ها تفنگشان را بی صبرانه در دست می چرخانند و بعضی هم مثل من روی بلندی منتظرند تا چند دقیقه ی دیگر برسد. در هر صورت همه به یک چیز فکر می کنند. صدای توپ که بیاید تمام است. درست مثل سال...

آبان 86