تکههای زندگی را گم کردم در تمامیت عرضی و طولی تقویم این روزها. سرت درد میگیرد بخواهم بگویم هر تکه کجا افتاده بود و چه تصویر ابلهانه ای از من که میخواستم هر کدام را بردارم و سر جای خودش بگذارم. هر تکه که کنده میشد درد داشت. جا به جا میشد درد داشت و وقتی دردتر داشت که یکیشان، یکی از تکهها میخواست از جریان بیرون بزند. و باز هم درد داشت وقتی به او صورتی پوشاندند و قایمش کردند توی راهرو های تنگ و باریک. و کلن یا من آب رفته بودم یا نبودنها انقدر بزرگ شده بود که به تنم زار میزد. به هر حال داریم دوباره از روز مَرگی به روزمرِّگی خودمان بر میگردیم. دوباره نیشمان را باز میکنیم و به همه چیز لبخند میزنیم. دوباره رنگ قرمز از چشمهایمان دور میشود، میرود توی انار. انگار نه انگار.
پ.ن1: آخرین واگن مترو، صندلیهای بلوار کشاورز، خیابان کلاهدوز، نصف شب توی صادقیه، ساندویچهای کثیف، کتابفروشیهای انقلاب، کافیشاپی که نرفتیم، خیابان جمهوری، صف تاکسی گیشا، خرابکاریهای همیشه، پشیمانی بعدش، شعرهای تو، لهجهء شخصیتهای نیمه کارهء من و هزار و یک چیز تجربه شده و نشده دیگر، منتظرمان هستند.
پ.ن2: تجدید نظر شد. "مرده شور فرهیختگی را ببرد."