تا شعاع یک متریم فقط...
سرما خورده باشی -بعد از یک روز خوب البته- خودت را پیچیده باشی توی لحاف، چسبیده باشی به شوفاژ، یک لیوان گنده چای کنار دستت باشد، بعد هِی"باز باز آنکه دلم مشتاقش بود..." را با صدا و ساز کسی که دوست داری گوش بدهی. فکر درس و امتحان را هم نکنی. خوب کیف میدهند این جور سرما خوردن. حتا اگر ندانی آن چیز گردی که توی گردنت بالا و پایین میرود چیست، حتا اگر مدتها باشد چیزی ننوشته باشی، حتا اگر قرار باشد یک پیچ نه چندان گنده به مسیرت بدهی. خلاصه این که حال من، برعکس گربۀ زندانبانمان خوب است. گفتم چیزکی بنویسم گرد و خاک نشسته پاک شود.
فقط همین و ناتمام.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۰۹ ساعت توسط آیلا صیادی
|
خوشه گاهی برای (واگویه و عکس و داستان) هایم، تمام.