دو قدم مانده به گور

تمام حفره‌های آن شنبهء داغ با خیال سنگ سیاه و خاکی سهراب گذشت. خیال این که بقایای استخوان‌ها و موها و دندان‌هایش هر روز جایی بی‌آب، بی‌درخت، بی‌سایه، بی‌پرنده و چرنده دارند می‌پوسند و زائرانِ آن امامزادهء ناشناخته بی‌خیال از کنار این قبرِ تک افتاده رد می‌شوند، اگر اسمی از او شنیده باشند شاید با قبر عکس دست جمعی بگیرند و لبخند کشداری هم ضمیمه صورت هایشان کنند. کرم ها لابه لای بقایای سهراب می‌لولند و زنی جایی کیلومترها دورتر، زیر باد کولر، میز نهارخوری خانه‌اش را دستمال می‌کشد و زیر لب زمزمه می‌کند:
...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گم‌نامی نمناک علف نزدیکم...


Canon400D, ISO200, 55mm, f/8