دو قدم مانده به گور
تمام حفرههای آن شنبهء داغ با خیال سنگ سیاه و خاکی سهراب گذشت. خیال این که بقایای استخوانها و موها و دندانهایش هر روز جایی بیآب، بیدرخت، بیسایه، بیپرنده و چرنده دارند میپوسند و زائرانِ آن امامزادهء ناشناخته بیخیال از کنار این قبرِ تک افتاده رد میشوند، اگر اسمی از او شنیده باشند شاید با قبر عکس دست جمعی بگیرند و لبخند کشداری هم ضمیمه صورت هایشان کنند. کرم ها لابه لای بقایای سهراب میلولند و زنی جایی کیلومترها دورتر، زیر باد کولر، میز نهارخوری خانهاش را دستمال میکشد و زیر لب زمزمه میکند:
...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم...
...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ ساعت توسط آیلا صیادی
|

خوشه گاهی برای (واگویه و عکس و داستان) هایم، تمام.