این خونِ من بود که خاک را شکافت


دل زنها اگر اینقدر شور نمیزد، دنیا بی نمک میگندید.

آنقدر زخم خوردهایم که حالاحالاها گرسنه نشویم.
فکرنوشت: این روزها مدام فکر میکنم اگر "بعضی نفرات" امروز بودند، چه کار میکردند. مثلن شاملو اگر بود، برایمان شعری مثل پریا میگفت یا مثل دخترای ننه دریا؟ یا مثلن قیصر اگر دو-سه سال بیشتر میماند باز هم وقتی میرفت بعضی نفرات دیگر پیام تسلیت میفرستادند ؟ و"یا" های دیگری که ادامه دادنشان کش میآید.
دروننوشت: احساس مدادی را دارم که آنقدر تراشیده شده که از توی دست سر میخورد. تو باید کتابهای ساده میخواندی٬ کتابهای عکس داری که حوصلهات را سر نبرد. من اما یک ریز نوشته بودم.
عکس نوشت:

Canon400D, ISO100, 27mm, f/5.6
پینوشت: نگارندهء این وبلاگ تصمیم دارد مدتی برود گوشهء عزلت و این جا را ول کند به حال خودش. تراشهها شاید گهگاه با عکسی به روز شد، شاید. نمیدانم. حوصله ندارم، شاید هم وقت. نه که ننویسم، نه... برعکس این روزها به شدت می نویسم، اما کلمهها به كار اينجا نمیآيند. به هر حال...
برمیگردم به سبک سنجد جان آن روزها.
بعدن نوشت: یک سوال برایم پیش آمده: اگر همانطور که در ترانههای کودکی میخواندیم "شبها که ما میخوابیم٬ آقا پلیس بیداره" پس مجسمههای شهر من یکییکی کجا میروند؟

گیرم توپ در کنند یا زمین آنقدر دور خودش بچرخد که بالا بیاورد یا ماهی درست لحظهء تحویل سال جان دهد. گیرم سنبل هم داشته باشیم؛ سنبل طبیعی، نه از این سنبل های پلاستیکی بی بو. اصلن هفت سینمان کامل به راه باشد. سال ما که با این چیزها نو نمیشود...
بعدن اضافه شد: بخشی از نامهء نیما

یکی بیاید به این خدا٬ راه و رسم پرومته بودن را نشان دهد.

۳۰ کیلومتری مرز افغانستان-فروردین ۸۸
Canon400D, ISO100, 55mm, f/5.6