چرخ بر هم زنم از غیر مرادم گردد؟ من همانم که زبونی کشد از چرخ فلک...

 

کتابها را می چینی جلویت و ورق می زنی، از هر کدام چند صفحه می خوانی، چشمت می افتد به کتاب و جزوه های درسی، یاد سه تا امتحان قبلی می افتی، از فکر خواندن نقد بدیع تهوع می گیری، از خیال پاس نشدن زبان و زبانشناسی یک جور بدی می شوی، از داستانی که توی امتحان روز شنبه نوشته ای حالت به هم می خورد، فکر تحلیل زمستان ۶۲ عذابت می دهد، احساس می کنی هوا به سلول های مغزت نمی رسد، خواب، امشب هم که خوابت نبرد می شود چهار شب بی خوابی، چهار روز بی حالی، کاش هفته هفت روز نبود و شبانه روز چهل و هشت ساعت بود، این طوری می توانستی به کار هایت برسی، کلاس زبان بروی، کارگاه های زیباشناسی هم شرکت کنی، پازل های نصفه کاره ات را درست کنی، به کوه کتابهایی که وسطشان دستمال کاغذی گذاشتی برسی، هر چقدر دلت خواست داستان ببافی و کاغذ سیاه کنی، آمریکایی آرام ببینی، راه بیفتی توی خیابان و انقدر پیاده روی کنی که کفش هایت زار بزنند، دوربین بگیری دستت و بیفتی به جان مردم، می توانستی اگر وقت شد درس هم بخوانی.

یک نفر از درون نهیب میزند: حالا که هفته هفت روز است و شبانه روز هم بیست و چهار ساعت، دست من و تو هم نیست، شاید اگر هفته چهارده روز و شبانه روز چهل و هشت ساعت بود دلت می خواست هفته بیست و هشت روز و شبانه روز نود و شش ساعت می بود. پس خیال کن هفته ی سه روز و نیمه ات شده هفت روز و شبانه روز دوازده ساعت ات شده بیست و چهار ساعت، بعد کیف کن!

پ.ن۱: اول خیال داشتم حرف سیاسی بزنم بعد گفتم به من چه؟ لطفن خودتان از عنوان پست حرفم را بخوانید.

پ.ن۲: با عرض پوزش از حافظ به خاطر دست کاری.

پ.ن۳: اگر روزی ساعت شش و نیم صبح احساس کردید باید به کسی سلام کنید، حتما این کار را بکنید.

پ.ن۴: اگر خیام نبود، یک جای خالی بزرگ به جای خالی هایم اضافه می شد.

 

 

Canon 400D, 37mm 

نوادگان ماهی سیاه کوچولو

 

دوشنبه‌٬ ۱۵ مرداد ٬۱۳۸۶ ساعت حدود چهار بعد از ظهر٬ اتوبوس گیشا-ولیعصر:

پنجره را باز می کنم٬ چشم هایم را می بندم و از بادی که توی این هوای داغ تابستانی مثل عوض کردن آب تنگ به ماهی های عید می چسبد لذت می برم٬ از صندلی پشتی صدای دختر بچه ای می آید.

-مامان؟ چرا همه ی ماشینا از اتوبوس جلو میزنن؟

-خب اتوبوس بزرگه٬ کلی آدم توشه٬ سنگینه٬ سخته هدایتش واسه همین یواش می ره.

-آخه من دوست دارم از بقیه جلوتر باشم٬ دوست ندارم عقب بمونم.

-چی کار کنم من؟ لابد می خوای پیاده شیم؟

دیگر صدای بچه نمی آید٬ فقط صدای بوق و موتور سیکلت ها و باقی صداهای عادی شهری توی گوش هایم می پیچد. چند دقیقه بعد دوباره صدای نحیفی از صندلی پشتی بلند می شود.

-مامان! امروز تو مهد داشتیم مسابقه دو می دادیم٬ ملیکا رو هُل دادم خورد زمین دماغش خون اومد کلی گریه کرد...

 

 

Canon 40D, ISO-100, 85mm, f/5.6