نمونهء نوشته ای زورکی
امروز درست شد یک ماه که دستم به نوشتن نمی رود و همان هر از گاهی هم که می رود کلمات طوری کنار هم چیده می شوند که قابلیت نمایش عمومی ندارند. من کسی نیستم که نوشتن یا ننوشتنم اهمیتی داشته باشد. اما بعضی ها نوشتنشان برای خودشان هم مهم نباشد برای بعضی های دیگر مهم است. پس چرا نمی نویسند؟ چرا یک دفعه طوری اعلام ننوشتن می کنند که همه ماتشان می برد. نمی دانم و دلم را خوش می کنم به این که چیز هایی هست که من نمی دانم. و این که این روز ها یک نفر به شدت مایه تحسین درونی ام – که حالا بیرونی اش کردم- شد. مصرانه می نویسد و انگار شرایط موجور پرکارترش هم کرده.
خلاصه این پست یک جورهایی انجام وظیفه بود، انگار کسی از درون خودکارش را روی مغزم فشار می داد و خط می کشید و می گفت دو کلمه، فقط دو کلمه بنویس. نمی دانم آن خودکار وجدان بود؟ چه بود؟ هر چه که بود من را واداشت نیمه شبی که یک ماه از آن نیمه شب کذایی گذشته، چند کلمه ای تایپ کنم. همین و بس.
پ.ن: توی چند پست قبل، فرهاد جعفری را از امیرخانی ها جدا کردم، همین جا به اشتباهم اعتراف می کنم و از طرف خودم جایگاهش را به همان نقطه امیرخانی تقلیل می دهم.
خوشه گاهی برای (واگویه و عکس و داستان) هایم، تمام.