نمونهء نوشته ای زورکی


امروز درست شد یک ماه که دستم به نوشتن نمی رود و همان هر از گاهی هم که می رود کلمات طوری کنار هم چیده می شوند که قابلیت نمایش عمومی ندارند. من کسی نیستم که نوشتن یا ننوشتنم اهمیتی داشته باشد. اما بعضی ها نوشتنشان برای خودشان هم مهم نباشد برای بعضی های دیگر مهم است. پس چرا نمی نویسند؟ چرا یک دفعه طوری اعلام ننوشتن می کنند که همه ماتشان می برد. نمی دانم و دلم را خوش می کنم به این که چیز هایی هست که من نمی دانم. و این که این روز ها یک نفر به شدت مایه تحسین درونی ام – که حالا بیرونی اش کردم- شد. مصرانه می نویسد و انگار شرایط موجور پرکارترش هم کرده.

خلاصه این پست یک جورهایی انجام وظیفه بود، انگار کسی از درون خودکارش را روی مغزم فشار می داد و خط می کشید و می گفت دو کلمه، فقط دو کلمه بنویس. نمی دانم آن خودکار وجدان بود؟ چه بود؟ هر چه که بود من را واداشت نیمه شبی که یک ماه از آن نیمه شب کذایی گذشته، چند کلمه ای تایپ کنم. همین و بس.


پ.ن: توی چند پست قبل، فرهاد جعفری را از امیرخانی ها جدا کردم، همین جا به اشتباهم اعتراف می کنم و از طرف خودم جایگاهش را به همان نقطه امیرخانی تقلیل می دهم.


حکایت ما و آن دسته دیگر

این روز ها به چیز های دسته جمعی زیاد فکر می کنم، خود کشیِ دستِ جمعی،
فرارِ دست جمعی، تبعیدِ دست جمعی، بیدار شدن از کابوسِ دست جمعی، گربه
کردنِ دست جمعی، ناخن جویدنِ دست جمعی، جیغ کشیدنِ دست جمعی، مو کندنِ
دست جمعی، خواب به سبک اصحاب کهفِ دست جمعی و خیلی چیزهای دیگرِ دست
جمعی، فقط یک مشکل این وسط هست. این که یک دسته نیستیم، دو دسته ایم.

ما دست جمعی دسته اول را با کینه نگاه می کنیم و دلمان می خواهد سر به
تنشان نباشد، دسته دوم، دست جمعی با نفرت نگاهمان می کنند و دلشان می
خواهد سر به تنمان نباشد.


پ.ن1: دارم قیچی کردن خود را تمرین می کنم.

پ.ن2: امروز توی امتحان دکتر نون را دیدم, بدجور دلم دوباره خوانی اش را
خواست. برای این روزهایمان بد نیست. پیشنهادش می کنم.

پ.ن3: کماکان حوصله نداریم. همین وناتمام.