روزی این اتفاق افتاد، شکست:
بعد از چند سال امروز و فردا کردن بالاخره به خاطر نجات استخوان فکم هم که شده، برای کندن دندان عقلم دهان به تیغ جراحی سپردم. روی صندلی دراز کشیدم. دکتر چراغ بالای صندلی را روشن کرد و نورش را صاف انداخت توی صورتم. یک تکه پارچه دور سرم پیچید و یک تکه هم روی بدنم انداخت.
- از دندونایی که پر کردی راحتتره جانم.
دهانم را باز کردم. همیشه از این که دندان پزشکم عینکی است خوشحال بودم، شیشۀ عینکش میشود آینهام. لابد خیال میکند زل زدم توی چشمهایش و شاید کلافه هم میشود و چیزی به رویش نمیآورد. اول تا توانست آمپول بیحسی توی لثههایم فرو کرد. دستههای صندلی را فشار میدادم. رفت پشت میزش نشست. چند دقیقه بعد آمد بالای سرم:
-سنگین شد جانم؟
اوهوم را که گفتم، ماسکش را زد. دستکشهایش را پوشید. با پا صندلیاش را کشید جلو و نشت و شروع کرد. دیدن قیچی و وسایل فلزیِ پر سر و صدایی که میرفت توی دهانم اصلن جالب نبود.
وقتی داشت دندان را بیرون میکشید مغزم چسبیده به دندانم از دهانم بیرون آمد. دکتر ابروهایش را بالا انداخت. دندان را از مغزم جدا کرد و سعی کرد مغزم را که شبیه گردوی بزرگِ له شده و لزجی بود از همان سوراخی که توی لثهام درست شده بود فشار دهد تو و برگرداند سر جایش اما نشد. مغز را پرت کرد توی سطل آشغال و گفت:
-متاسفم جانم.
مطمئنن اگر در آن لحظه مغز داشتم به دکتر اطمینان میدادم که مشکلی نیست و لازم نیست متاسف باشد.
ولی خب مغز نداشتم. بلند شدم و از مطب زدم بیرون.
خوشه گاهی برای (واگویه و عکس و داستان) هایم، تمام.