روزی این اتفاق افتاد، شکست:


بعد از چند سال امروز و فردا کردن بالاخره به خاطر نجات استخوان فکم هم که شده، برای کندن دندان عقلم دهان به تیغ جراحی سپردم. روی صندلی دراز کشیدم. دکتر چراغ بالای صندلی را روشن کرد و نورش را صاف انداخت توی صورتم. یک تکه پارچه دور سرم پیچید و یک تکه هم روی بدنم انداخت.

- از دندونایی که پر کردی راحت‌تره جانم.

دهانم را باز کردم. همیشه از این که دندان پزشکم عینکی است خوشحال بودم، شیشۀ عینکش می‌شود آینه‌ام. لابد خیال می‌کند زل زدم توی چشم‌هایش و شاید کلافه هم می‌شود و چیزی به رویش نمی‌آورد. اول تا توانست آمپول بی‌حسی توی لثه‌هایم فرو کرد. دسته‌های صندلی را فشار می‌دادم. رفت پشت میزش نشست. چند دقیقه بعد آمد بالای سرم:

-سنگین شد جانم؟

اوهوم را که گفتم، ماسکش را زد. دستکش‌هایش را پوشید. با پا صندلی‌اش را کشید جلو و نشت و شروع کرد. دیدن قیچی و وسایل فلزیِ پر سر و صدایی که می‌رفت توی دهانم اصلن جالب نبود.

وقتی داشت دندان را بیرون می‌کشید مغزم چسبیده به دندانم از دهانم بیرون آمد. دکتر ابروهایش را بالا انداخت. دندان را از مغزم جدا کرد و سعی کرد مغزم را که شبیه گردوی بزرگِ له شده و لزجی بود از همان سوراخی که توی لثه‌ام درست شده بود فشار دهد تو و برگرداند سر جایش اما نشد. مغز را پرت کرد توی سطل آشغال و گفت:

-متاسفم جانم.

مطمئنن اگر در آن لحظه مغز داشتم به دکتر اطمینان می‌دادم که مشکلی نیست و لازم نیست متاسف باشد.

ولی خب مغز نداشتم. بلند شدم و از مطب زدم بیرون.

نوادگان ماهی سیاه کوچولو

 

دوشنبه‌٬ ۱۵ مرداد ٬۱۳۸۶ ساعت حدود چهار بعد از ظهر٬ اتوبوس گیشا-ولیعصر:

پنجره را باز می کنم٬ چشم هایم را می بندم و از بادی که توی این هوای داغ تابستانی مثل عوض کردن آب تنگ به ماهی های عید می چسبد لذت می برم٬ از صندلی پشتی صدای دختر بچه ای می آید.

-مامان؟ چرا همه ی ماشینا از اتوبوس جلو میزنن؟

-خب اتوبوس بزرگه٬ کلی آدم توشه٬ سنگینه٬ سخته هدایتش واسه همین یواش می ره.

-آخه من دوست دارم از بقیه جلوتر باشم٬ دوست ندارم عقب بمونم.

-چی کار کنم من؟ لابد می خوای پیاده شیم؟

دیگر صدای بچه نمی آید٬ فقط صدای بوق و موتور سیکلت ها و باقی صداهای عادی شهری توی گوش هایم می پیچد. چند دقیقه بعد دوباره صدای نحیفی از صندلی پشتی بلند می شود.

-مامان! امروز تو مهد داشتیم مسابقه دو می دادیم٬ ملیکا رو هُل دادم خورد زمین دماغش خون اومد کلی گریه کرد...

 

ناتمام

 

همیشه از عملیات می ترسیدم، رنگم می پرید، دست هایم می لرزید، همه می فهمیدند، اوایل انگار غرورم له می شد نمی خواستم بفهمند که می ترسم اما همه فهمیده بودند حتی امیرمهدی. حرف که می زد به پیشانی مخاطب، درست وسط دو ابرو زل می زد، سرش را کج می کرد:

- ناراحت نشی ها، اما تهش اینه که شهید میشی، به اون دنیا فکر کن به خدا به بهشت.

و من به آن کله ی کچل، گوشهای بادبرنی، و چشمهای میشی معصوم فکر میکردم که این دنیا را ندیده از آن دنیا دم می زند!

لعنت، لعنت به این زندگی که همه جایش را گه گرفته، بوی عفن سیاست خفه ام می کند، از وقتی یادم میاید این لعنتی خرخره زندگیمان را گرفته بود، با این که پدر جز عمو صابر هیچ یک از رفقایش را به خانه راه نمی داد و هیچ وقت از حزب و برنامه هاشان حرفی نمیزد باز هم هول و هراسی همیشه از دیوار های اتاق روحت را چنگ می زد، شاید برای همین بود که مادر مدام دیوار ها را می سابید. آنقدر سابیده بود که دست هایش همیشه زبر و پوست پوست بود.

-خانوم با خودت چرا این کار رو می کنی، حیف نیست این دست ها؟

-دست خودم که نیست!

-پس دست کیه؟!

...

مرداد ۸۷- بخشی از یک داستان ناتمام

دوازده

من ترجیح دادم از بلندترین برج شهر سقوط کنم. ساعت وسط میدان طبق معمول خواب رفته، می دانم پانزده دقیقه ی دیگر همه چیز تمام می شود. مردی کنارم ایستاده، انگار او هم سقوط را انتخاب کرده به نظر من بهترین روش همین است. حداقل یک بار هم که شده لحظه حس پرواز را تجربه می کنی. پیراهنش شبیه پیراهن دامادی من است، چند روز بعد از این که سفارشش دادم خیاط از هجوم این همه داماد ناگهانی له شد و مرد. خیاط که مرد عروسی ها همه به هم خورد. دیگر تولدی نبود. مدام مرگ بود و خرما و حلوا. گاه و بی گاه صدای شیونی زنی یا هق هق کودکی سکوت اشک مردها را می شکست. ظرفیت گورستان تکمیل شده و قبر های دست جمعی هم دیگر جواب این همه جسد را نمی داد. همه جا را مرده برداشته بود. مردن عادی شد، شهر به هم ریخت. نانوا که نباشد نان هم نیست. همه از دست هم  می کشیدند، می زدند، می خوردند، می مردند. بلوایی پرپا شد. بوی عفن همه جا را برداشته بود. شهر لنجنزاری شد از کسانی که روزگاری با هم می گفتند و می خندیدند. 

 بالاخره همه به این نتیجه رسیدند که بشریتشان منجی ندارد و خودشان باید کاری کنند و تنها راه نجات خودکشی دست جمعی بود. هر کس روشی را انتخاب کرد، عده ای از چند روز قبل برای خودشان دار ساختند، عده ای کنار دریا منتظر نشستند تا در جهت عکس نهنگ ها خودکشی کنند، بعضی ها تفنگشان را بی صبرانه در دست می چرخانند و بعضی هم مثل من روی بلندی منتظرند تا چند دقیقه ی دیگر برسد. در هر صورت همه به یک چیز فکر می کنند. صدای توپ که بیاید تمام است. درست مثل سال...

آبان 86