خواب دیدم خورشید شاهم و دارم میرم از شهر جادو، دختر توت رو نجات بدم. دو
تا ماهی توی تنگ بودن. یکی از ماهیها اون یکی ماهی رو میزد. بعد فهمیدم این
ماهیها جادوگر و کنیزش هستن. از اینجا تا شهر جادو دویدم. وقتی دختر توت رو دیدم
بغلش کردم و دویدم. از توی علفزار دویدم. از توی آب دویدم. از دیوار شهر پریدم. بین راه دنیای سوفی دستم افتاد که روی جلدش نوشته بود: "اتومبیل را بدزد،
همانطور که تریستان برای فرار کدی اتومبیل جیسن را دزدید." اومدم سوار
ماشین بشم و با دختر توت فرار کنم که یه پیر جلوم رو گرفت. گفت:"اگه الان بخوای
ازشون فرار کنی تا آخر عمرتون در حال فرارین. بمون و مبارزه کن." به دختر توت گفتم
بره توی کتاب تا پیداش نکنن. خودم هم از ماشین پیاده شدم و منتظر شدم تا جادوگر و
شوهرش از راه برسن...