فعلن دو تا شمع فوت کرده. البته سر اولی فوتش آنقدر فشار نداشت که بدون فوت کمکی شمع را خاموش کند. همیشه چند تا مداد رنگی و دفتری٬ کاغذی٬ چیزی همراهش هست و تا می‌آید خانهء ما می‌گوید: نقاشی بچشیم.

آن‌روز گفت: برام اَشگال بچش.

-چی؟

-اَشگال.

-آشغال؟

-نه! اَشگال.

-اشکال؟ اشکال هندسی؟ مربع، دایره و اینا؟

-نـــــــه! اشگــــال...

-بابا یکی بیاد ترجمه کنه این چی میگه...

مامان آمد کمک: چی؟ اشک؟ اشکاتو پاک کنم؟

-نــــــه، اَشگال بچش.

-اشکان؟

-نــــــــه، اَشگال. از اونا که مردا میذارن.

- مردا چی میذارن؟ آشغال؟

-نــــــه، از خونه مانی میومدیــم بود. از اون مردایی که چشاشون بیرونه صورتشون تــــوِ، میزدن!

مامان گفت: گاز اشک آور!؟

-آره!

و فهمیدیم می‌خواهد برایش پلیس ضد شورش بکشیم. پلیس را که کشیدیم چشم هایش گرد شد. حالتش تغییر کرد. ترسید اما مدادی برداشت و شروع کرد به خط خطی کردن نقاشی.

-ااا... مگه خودت نگفتی بکش؟ چرا این جوری می‌کنی؟

- آخه بی‌ریخته!

و مداد را محکم روی کاغذ فشار داد و تمامش را خط خطی کرد طوری که هیچ چیز از پلیس ضد شورش دیده نبود. بعد کاغذ را پرت کرد آن طرف، خندید و گفت:

- مداد رنگی ها اشگال رو خوردن!


پ.ن: تمام این ها اتفاق افتاده، اگر شعاری هست اتفاقش شعاری بوده و نگارنده هیچ مسئولیتی در قبال شعاری بودنش ندارد.